در
اولین صبح عروسی ، زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند
. ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما
چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد . ساعتی بعد پدر و
مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اشک در چشمان زن
جمع شده بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در
باشند و در را روشون باز نکنم . شوهر چیزی نگفت ، و در را برویشان گشود .
اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت . سالها گذشت خداوند به آنها چهار
پسر داد . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ، پدر بسیار
شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد . مردم متعجبانه از
او پرسیدند : علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست ؟ مرد بسادگی جواب داد
:چون این همون کسیه که در را برویم باز میکنه !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 15:27 توسط اسماعيل خالدی
|
هه رکی کرده وه ی چاکه ریگه ی شیرینه و پاکه هه ر چاکه چاکه کاکه عاقیبه ت مه رگه و خاکه